الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

93

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

1 - از اولاد حواريين و كشيشان و رهبانان 300 تن 2 - از رجال و بزرگان كشور روم 700 3 - از دانشمندان و افسران قشون و سرهنگان لشكرى و سران عشائر 4000 4 - تخت زيبائى كه از انواع جواهر و دانه‌هاى قيمتى ساخته شده بود در صحن كاخ بالاى چهل پله قرار داد و برادرزاده خود را بر آن نشانيد چون برادرزاده اش را بالاى تخت نشانيد و صليبها اطرافش افراشته شدند و كشيشها بدعا ايستادند و انجيلها را گشودند يكباره همه صليبها سرنگون شدند و به زمين افتادند و ستونها از جا در رفتند و سرنگون گرديدند و آنكه بر تخت بود به زمين خورد و بيهوش شد ، رنگ از روى كشيشها پريد و بلرزه افتادند و بزرك آنها بجدم گفت ما را از ملاقات اين نحسيها كه دلالت بر زوال دين مسيحى و مذهب ملكانى دارد معاف دار و جدم از اين پيشامد فال بد زد و بكشيشها گفت بار ديگر اين ستونها را بر پا داريد و صليبها را برافرازيد و برادر اين بخت برگشته و طالع سوخته را بياوريد تا اين دختر را به او تزويج كنم و نحس او را بسعد آن ديگرى دفع كنم چون دوباره مجلس جشن فراهم كردند همان پيشامد براى دومى تكرار شد و مردم پراكنده شدند و جدم قيصر اندوهناك شد و درون كاخ خود رفت و پرده‌ها را انداخت . من در آن شب خواب ديدم كه حضرت مسيح و شمعون الصفا و جمعى از حواريون در كاخ جدم انجمن شدند و در همان جا كه جدم تخت زده بود منبرى نصب كردند كه از بلندى سر به آسمان كشيده بود و محمد ( ص ) با جمعى جوانان و شمارى از پسرانش بر آنها وارد شد حضرت مسيح باستقبال او برخاست و آن حضرت بوى گفت يا روح الله من آمدم از وصيت شمعون دخترش مليكا را براى اين پسرم خواستگارى